منوچهر خان حكيم

65

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

كرد ؟ رعد گفت : ضرور نيست كه آمدن مرا در اردوى اسكندر فاش نماييد . اما بفرما كه ليس « 1 » طشتى و منقلى آتش و جاروبى برداشته مرا به پايين كوهى برد كه در نزديكى اردوى اسكندر باشد ، كه من يده « 2 » خواهم كرد كه سه شبانه روز برف بر سر لشكر اسكندر ببارد و تو با لشكر ، تاخت بر ايشان بريد و نگذاريد كه بدر روند كه به زودى فتح نماييم . [ مقدّمات يده كردن جادوى ختايى ، رعد دختر شمّامه ] اما راوى اين حكايت ديرين و ناقل اين روايت شيرين چنين روايت مىكند كه چون ليس « 3 » عيار به فرمودهء والى تركان ، طشتى و منقلى آتش برداشته با رعد جادو متوجّه آن كوه شدند كه پايين اردوى اسكندر بود ، كه رعد لعين نشست و طشت را پرآب كرد و سنگ پاره‌اى از كيسه بيرون آورده در ميان طشت انداخت و كنيزهاى خود را به هيمه كردن و ليس « 4 » را به آتش افروختن مشغول ساخت ، و خود دم‌به‌دم جاروب بر آب مىزد و بر آتش مىافشاند و چيزى خوانده بر او مىدميد و دودى برخاسته از آن‌جا برخاسته به طرف اردوى اسكندر مىرفت . اما از آن جانب ، اسكندر و سالاران در بارگاه قرار داشتند و اسكندر مىگفت كه در ميان لشكر تركان قرا خان و طهماسب را پسنديده‌ام . اما چون دانگى از شب گذشت ، برف باريدن گرفت . به مرتبه‌اى باريد كه تا كمر خيمه رسيد . اسكندر روى به ارسطو كرد و گفت : ما را چه بايد كرد ؟ ارسطو گفت : ماندن ما در اردو صرفه‌اى نيست . پس اسكندر و ارسطو و فريدون ثانى سوار شده از اردو بيرون رفتند و سالاران اردو هركدام جانى بدر بردند . اما اسكندر و ارسطو و فريدون هرچند از اردو دور تر مىرفتند ، برف كمتر بود . تا به جايى رسيدند كه اصلا برف نديدند ، فرود آمدند . امّا چون روز شد ، سالاران يك‌يك و دودو از يده بيرون رفته جمع مىشدند ، الّا از عبد الحميد كسى خبر نداشت ، نه از زندگى و نه از مردگى .

--> ( 1 ) . كذا . ( 2 ) . يده كردن : برف و باران آوردن به طريق عمل سحر و ساحرى . ( 3 ) . كذا . ( 4 ) . كذا .